نویسنده : یهومیل هرابال
ترجمه : پرویز دوایی
انتشارات: کتاب روشن
« سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم ... ».
داستان تک گویی فردی است به نام هانتا که سی و پنج سال است در زیر زمینی کارگر دستگاه پرس است و از کتاب ها و کاغذها خمیر کاغذ می سازد.در این سال ها او کتاب های ارزشمند و نایابی که بدستش رسیده را جدا کرده و به خانه برده و خوانده است. به قول خودش اینک پس از این همه سال تبدیل به «دانشنامه ای » شده است.
.
..
به نظر من در کل، کتاب خوبی بود ولی یک ضعف ظاهری هم داشت که برای کتابی که اینهمه مورد تعریف و تمجید قرار گرفته عجیب به نظر می رسه. مثلاً هانتا که به گفته خودش در این سالها تبدیل به یک دانشنامه شده و کتابهای کانت و سارتر و لائوتسه و .. برای اون ستودنی هستند چطور می تونه از حمام رفتن و شستن صورت و دستها و... پرهیز کنه؟ چط.ر نمیتونه به عنوان کسی آگاه- هرچند آگاهیش ناخواسته بوده باشه- شرایط کار و زندگش رو از اون وضع تغییر بده؟ اگر این کتابها در طول این همه سال نتونه به هانتا کمک کنه که کوچکترین تغییری در روند زندگیش بده، پس به چه دردی می خورن؟
اما در باطن کتاب و در ورای ضعف ظاهری به این نکته پی می بریم که تنها کتاب خواندن و دانشنامه بودن باعث رشد و شکوفایی فرد نمیشه، بلکه داشتن بستر روحی مناسب لازمه ی تغییر بوسیله کتاب خوندن هست . مثلاً هانتا با اینکه شخصیتی راکد و منزوی است به دلیل دانشنامه بودن در جایی از کتاب میگوید:
«تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است،وضع بی تحرک احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد، که کل جامعه ، در حال مبارزه ای مدام برای توجیه خویش است».
این حرف کاملاً در تضاد با شخصیت اوست که نشان دهنده ی عدم داشتن بستر روحی مناسب برای تغییراست و او را تبدیل به یک عالم بی عمل کرده است.
شاید هم همین نکته باعث تمجید از این کتاب شده باشه.