نویسنده: گونتر گراس

مترجم:  سروش حبیبی

انتشارات:  نیلوفر

793 صفحه

قیمت :   15500 تومان

طبل حلبي كتابي است كه جهاني پست و كوچك را به تصوير می كشيد و به همین دلیل، قهرمانش را كوتوله اي گوژپشت قرار داده که با طبل حلبي خود صداي اين جهان را می نوازد و از دنيا و حوادث كوچك و بزرگي كه در آن اتفاق مي افتد، پرده برمي دارد.

 داستان شرح سي سال زندگي قهرمان آن -اسکار- است. در واقع اين سي سال دربرگيرنده ي توفاني ترين سال هاي نيمه ي اول قرن بيستم است. اروپاي بعد از جنگ اول، بين دو جنگ و ظهور هيتلر و آلمان بعد از جنگ. طبل حلبی روایت گم گشتگی، سرگردانی و غرق شدن، پریشانی و روایت انسانی که در دایره ای گرفتارست و گویی صدا (هنر )هم نجات بخشش نیست چون هنر هم دیگر به خود ایمانی ندارد.

قهرمانان ديگر داستان نيز دست كمي از اسكار ندارند و هر كدام به نوعي نقصي دارند. از نظر نويسنده جهان واقعي همين است و انسان هايش بي نهايت پستند و با اشتباهات و حماقت هايشان است كه اين زندگي حقير را رقم زده اند .

..

   می توانید تصور کنید که سواد آموختن و در عین حال نقش نادان بازی کردن کار آسانی نیست. این کار برای من از فریبکاری دیگرم, که سالها نقش طفل شاشو ‌‌‍(را) بازی می کردم, مشکل تر بود.

   لوبزاک طنز تندی داشت و سرچشمه طنزش همان قوزش بود...می گفت: این قوز من صاف می شود اما کمونیست ها پیش نمی برند. مسلم بود که قوزش صاف شدنی نبود. ماندنی بود و استواریش نشان حقانیتش و در نتیجه حقانیت حزب می شد و از اینجا می شود نتیجه گرفت که قوز استوارترین پایه ایده ئولوژیست.

  چریک های اصیل در تمام عمر چریک می مانند. حکومت های ساقط شده را بر کار سوار می کنند و باز به کمک چریک های دیگر در راه واژگون کردن حکومتهای بر کار سوار شده مبارزه می کنند. این چریکهای شفاناپذیر که پیروزی و ثبات را فساد آفرین می شمارند و علیه همرزمان خود سرکشی می کنند... میان دست اندرکاران سیاست از همه هنرمند ترند زیرا دستاورد خود را مردود می دانند...

  گورستان ها همیشه بر من جاذبه اعمال کرده اند. شسته رفته و صادقند... آدم در گورستان جسور می شود و جرات گرفتن تصمیم پیدا می کند. در گورستان است که خط پیرامون زندگی – منظورم البته حاشیه قبرها نیست- آشکار می شود و به بیان دیگر زندگی معنا می یابد.

البته گراس کنایه ها به مذهب و اسطوره های مذهبی را نیز از یاد نمی برد، مثلاً وقتی اسکار به همراه مادرش هفتگی به کلیسا می رود تا مادر به گناهان تکراری خود اعتراف کند و او در کلیسا به پیکره های مسیح خیره می شود:

   چه عضلات ورزیده ای داشت. این مسیح ورزشکار, این قهرمان دو و میدانی ... باور کنید جلوش دعا می خواندم. او را قهرمان مهربان خودم می نامیدم. قهرمان قهرمانان , برنده جام مصلوب شدن آن هم به کمک میخ های استاندارد. باور کنید حتی خم بر ابرو نیاورده بود... از فرط انضباط پلک هم بر هم نمی زد تا هرچه ممکن است امتیاز به دست آورد...

در یکی از فصل ها, اسکار که به همراه دوستانش یک گروه موسیقی تشکیل داده و در یک رستوران خاص برنامه اجرا می کند نیز نکته قابل توجهی است, مکانی که مشتریان برای خوردن غذا نمی آیند بلکه می آیند با هزینه گزاف و طی مناسکی یک پیاز پوست بکنند و خرد کنند تا اشکشان در بیاید! مکانی به نام پیاز انبار:

   ...دست کم عده ای از آنها چیزی نمی دیدند زیرا اشک جلو چشمانشان را گرفته بود. البته نه از دردمندی دلهاشان, زیرا هیچ معلوم نیست که چون دل دردمند شدچشم هم اشکبار می شود. بعضی هرگز موفق نمی شوند حتی قطره اشکی بیفشانند, خاصه طی این دهه و چند دهه اخیر. به این دلیل است که قرن ما بعد ها قرن خشک چشمان نام خواهد گرفت. گر چه همه جا درد بسیار است و درست به دلیل همین قحط اشک بود که کسانی که دستشان به دهانشان می رسید به پیاز انبار می رفتند...

 

.

.. عالی و شاهکار