ترمه

نويسنده : ژوزه ساراماگو

ترجمه : مينو مشيري

نشر علم، ٣٦٦ص 

*

در شهری یک جور كوري واگیردار شايع مي شود که در آن فرد مبتلا جز سفیدی مطلق هیچ نمی بیند و در این اپیدمی جز یک نفر [زن] ، هیچ کس مصون باقی نمی ماند. تعداد زیادی از کورها را در تیمارستانی متروك قرنطینه می کنند و در آن جا با توجه به کمبود امکانات  که منجر به ایجاد فضایی کثیف و متعفن شده ، عده ای از کورها مابقی را استثمار می کنند تا آن جا که دیگران برای به دست آوردن غذا حاضر می شوند از به اصطلاح شرف و ناموس خود بگذرند. اما در این میان زن بینای داستان با حمایت پیرمردی متفکر ، زمینه های یک شورش را علیه استثمارگران فراهم می کند. پس از مدتی شخصیت های اصلی داستان وارد فضای آخرالزمانی شهر می شوند و ...

**

داستان  تصويري از زندگي بشر در كره‌ي زمين است.ما انسان ها مانند دسته هايي كور زندگي مي كنيم و در طول تاريخ تمدن خود براي رفع نيازهاي اوليه ي خود چه بدي ها و خوبي هايي كه نكرده ايم. انسان هایی که حتی در نابینایي هم دوست داريم ظلم کنيم و فقط خودمان را از مهلکه نجات دهيم و دیگران آن قدر برایمان مهم هستند که بتوانند نیازهای ما را برای زنده ماندن یا بهتر زندگی کردن برطرف کنند نه بیشتر...

***

١-  در این داستان زمان و مكان وجود ندارد.هيچ كشور،شهر،خيابان و كوچه اي نام ندارد. اين مكان همين دنياست. شخصیت های داستان اسم ندارند و فقط نقش اجتماعی آنها بيان مي شود.مردم بی نام نوع بشر هستند. 

"كائنات بي نهايت است،كتابهاي اين دنيا هم همگي بي نهايتند"

 

٢-  نوع کوری سفید وتابناک است و چشم هيچ مشكل فيزيولوژيكي ندارد (رنگ سفيد در عين حال كه همه رنگ ها را در خود دارد،هيچ رنگي نيست ). کوری معنوی است؛ آدم ها چشمانشان می بیند اما در باطن کور هستند. تنها در اخر داستان متوجه مي شويم كه سازماندهی و قانونمندی و رفتار عاقلانه به نوعی آغاز بینایی است.

" چرا ما کور شدیم ، نمی دانم شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیده ی مرا بدانی ، بله : بگو، فکر نمی کنم که ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند"

 

٣-  زنان در تمام داستان نقش کلیدی دارند؛ نقش اصلی داستان زن پزشک است کسی كه پشت پرده را می بیند. زن و تن فروشی برای مردان ، زنی که بخش دزدان را می سوزاند، زن و دو دختر نویسنده در جست و جوی غذا. در داستان تنها زنان هستند که مورد ظلم وستم قرار می گیرند . در آن جامعه موهبت دیدن فقط به یک زن داده شده است ، زنی که با استفاده از قدرت تدبر و چشمان باز همچون مادری مهربان بر اوضاع و شرایط محیط ناظر است و گره از مشکلات ديگران باز مي كند.

"زنها هنگام تولد دوباره در يكديگر حلول مي كنند..."

در مقابل مردان تا زمانی مردانگی و شرافت خود را حفظ می کنند که حیاتشان در خطر نباشد اما زمانی که این حیات  مورد تهدید قرار مي گيرد ، شرافت خود را فراموش کرده و حاضر به چشم پوشی از ناموس خود هم می شوند. تنها نقشي كه به مردان داده شده ، نقش نه چندان پررنگ پيرمرد در خارج شدن از قرنطينه است.

"نجابت در مسير دشوار كمال، همواره با اشكالات  فراوان مواجه مي شود"

 

٤-  در جايي از داستان تصاویر و مجسمه های مسیح و قدیسان را با پارچه ای به رنگ همان نور سفید بسته اند كه به نظر من به معني ناتوانی دین دربرابر جهان امروز است.

"خداوند استحقاق ديدن ندارد"

 

٥- كوري داستاني نمادين است. کوری سمبل غفلت است ،چراغ راهنمایی نماد قانون است ، كور شدن استعاره از زندگی افرادی است که فکر می کنند می بینند ولی واقعاً کورند و افرادي که در قرنطینه جمعند نمادی از یک جامعه با اقشار مختلف است. 

 

٦-   همچنين كوري غير از موارد بالا خشونت ، اطاعت کورکورانه و دیکتاتوری را هم نقد مي كند.

***

جملاتي از كتاب  كه ممكن است كمتر شنيده باشيم:

"اين منطقي ترين بيماري دنياست.چشم كور كوري ش را به چشم بينا منتقل مي كند،... كور بودن با مردن يكي نيست، بله، اما مردن با كور بودن يكي ست"

"شمعي كه راه را روشن مي كند پرنورتر مي سوزد"

"اگر نمي توانيم مانند إنسانها زندگي كنيم،لاأقل سعي كنيم مانند حيوانات زندگي نكنيم"

"مي شود از ترس كور شد،حرف شما دقيق است، دقيقتر از اين حرفي نمي شود،ما وقتي كور شديم در واقع از پيش كور بوديم،از ترس كور شديم،از ترس كور خواهيم ماند"

"چشم تنهاي جاي بدن است كه هنوز روحي در آن باقي ست"

"حتي در منتهاي بدبياري هم امكان يافتن خوبيهايي هست كه بدبختيها را قابل تحمل كند"

"بدترين چيز براي زندگي در جهنم سعي در خو گرفتن به بوي عفن وحشتناك آن است"

"انساني كه فاقد پوسته دومي به نام خودبيني باشد هنوز از مادر نزاده است، دوام اين پوسته از پوسته اول كه به آساني دچار خونريزي مي شود بيشتر است"

"باري كه هميشه سنگين تَر است بار ديگران است"

"كورها هميشه در حال جنگند،هميشه در حال جنگ بوده اند"

"در مرگ همه به يك اندازه كورند"

"انتقام اگر برحق باشد انساني است، اگر قرباني حقي نسبت به خطا كار نداشته باشد پس عدالت هم وجود ندارد"

"آنقدر از مرگ مي ترسيم كه هميشه سعي مي كنيم از تقصيرات اموات بگذريم،انگار پيشاپيش مي خواهيم وقتي نوبت خودمان شد از تقصيرات ما هم بگذرند"

" كورتر از همه كسي بود كه نمي خواست ببيند"

"زندگي با آدمهاي ديگر مشكل نيست درك كردنشان مشكل است"

"آنهايي كه هنوز زنده اند نياز بيشتري به دوباره زنده شدن دارند و نمي توانند،دكتر گفت ما كه از حالا مرده نيمبنديم،زنش جواب داد زنده نيمبند هم هستيم"

"احتياج سلاح پر قدرتي است"

"اگر روزي متوجه شويم كه ديگر كار خوب و مثبتي از دستمان بر نمي آيد،بايدشهامت لازم را براي ترك اين دنيا داشته باشيم"

"هرگز نمي شود رفتار آدمها را پيش بيني كرد،بايد صبر كرد،بايد انتظار كشيد، زمان است كه بر ما حاكم است،زمان است كه در آن سر ميز با ما قمار مي كند تمام برگها را در دست دارد،بايد برگهاي برنده ي زندگي را،برگهاي برنده ي زندگيمان را حدس بزنيم"

****

در پايان كتاب بسيار عالي بود و از خوندنش لذت بردم . در مقايسه با كتاب هاي ديگه جملات بسيار زيادي براي به تفكر داشت .

 

 

 

نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:8 توسط سارا| |

نویسنده: ابوالقاسم فردوسی توسی

 

شاهنامه در یک جمله شناسنامه ی قوم ایرانی و به زبان ساده نبرد خوبی و بدی است. تبار نامه ای است منظوم که بیت بیت آن ریشه در خواسته های ملتی دارد که همیشه نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و تاریکی جنگیده است. شاهنامه شرح شکست ها و پیروزی ها،دلاوری ها و ناکامی های ایرانیان در 3 دوره اساطیری (عهد کیومرث تا فریدون)، پهلوانی (قیام کاوه تا مرگ رستم) و تاریخی (اوخر عهد کیان به بعد) است. به طور کلی شاهنامه دارای سیر خطی تاریخی است ولی در جای جای آن بطور پراکنده داستان های مستقل نیز مانند داستان بیژن و منیژه، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و ... به چشم می خورد.

.

1. بر خلاف باور معمول که گفته می شود در شاهنامه از هیچ واژه عربی استفاده نشده است، 865 واژه عربی درآن بکار رفته است و کل واژه های بیگانه به کار رفته در کتاب حدود 5 درصد کل آن است .

2.بر خلاف ضرب المثل مشهور «شاهنامه آخرش خوشه»، شاهنامه به هیچ وجه پایان خوشی ندارد و خبر از شکست ساسانیان به دست تازیان می دهد.

3. خواندن شاهنامه با توجه به توصیف های زیبا و بسیار آن، در ابتدا کمی سخت اما لذت بخش است.

..

خواندن شاهنامه با وجود طولانی بودنش یکی از بهترین کارهای من بود. توصیه می کنم که کمر همت را ببندید و خواندن این شاهکار بی نظیر را شروع کنید.

نوشته شده دردوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:54 توسط سارا| |

نویسنده: آلن فورنیه

مترجم: مهدی سحابی

انتشارات:  مرکز

- صفحه

قیمت : - 

 

مون بزرگ کتابی است ساده و در عین حال کاملاً نمادین (که البته درک این نمادها به هیچ وجه سخت نیست). داستان، روایت ساده و زیبای جوانی است که ناخواسته از خانه دور می شود و با تجربه ای رویاگونه و شیرین روبرو می شود. مون پس از بازگشت، تمام تلاش خود را بکار می گیرد تا بتواند دوباره به آنجا باز گردد و ... .

.

از این رمان چند نکته را می توان برداشت کرد:

1.       آلن فورنیه رویاهای جوانی را به تصویر کشیده است. میل و وسوسه ی فراوان و عجول برای تحقق خواسته ها.

2.       برای انسان حدی از خوشبختی وجود دارد(خوشبختی ناب) که اگر یک بار آن را تجربه کنی دیگر هرگز دوباره ای در کار نخواهد بود. به این معنا که هر خوشبختی دیگری در مقابل آن کوچک شمرده می شود.

3.       انسان مطلق نگر همواره به دنبال کسب رضایت و آرامش روان است، حال آنکه می تواند خوشبختی را در همان چیزهایی که دارد بیابد.

..

«این شب که دلم می‏خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی می‏کند. زمان می‏گذرد و این روزی که دلم می‏خواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم‏کم به آخر می‏رسد. آدمهایی هستند که همه امیدشان، همه عشقشان و آخرین رمقشان به این روز بسته بوده. کسانی هستند که دارند می‏میرند و کسان دیگری که برایشان مهلتی به پایان می‏رسد و آرزو می‏کنند که ای کاش فردا هرگز نیاید. کسان دیگری هستند که فردا برایشان پشیمانی همراه می‏آورد. کسان دیگری هستند که خسته اند و این شب هیچ نمی‏تواند آن قدر دراز باشد تا خستگی را از تنشان در بیاورد. و من، منی که امروزم را هدر داده‏ام به چه حقی می‏توانم فردا را بخواهم؟»

«اگر معلم بودم به بچه ها یاد می دادم که عاقل باشند، عاقل به آن معنی که خودم می دانم . کاری نمی کردم که دلشان بخواهد همه ی دنیا را بگردند، آن طور که بدون شک شما، آقای سورل، موقعی که معلم بشوید خواهید کرد. من برعکس به بچه ها یاد می دادم که خوشبختی را در همان نزدیکی خودشان و در چیزهایی جستجو کنند که ظاهرشان به خوشبختی نمی ماند ...»

کتابی بسیار ساده، مفید و البته نه در حد شنیده های تمجیدی جذاب.

 

نوشته شده درپنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:10 توسط سارا| |

 

نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس

مترجم: محمود مصاحب

انتشارات:  نگاه

519 صفحه

قیمت :   -

داستان «زوربای یونانی» در مورد جوان شهری و نویسنده ای است که می خواهد کتاب هایش را کنار بگذارد و برای استخراج معدنی که از پدر به وی رسیده عازم سفر شود. او به شدت مقید به آداب اجتماعی است و از نوشیدن مشروب پرهیز می کند، اززنان دوری می کند و... . در این سفر به صورت اتفاقی با فردی به نام زوربا آشنا می شود و زوربا به عنوان آشپز و سرکارگر با وی همراه شود. در طول داستان او به شدت تحت تاثیر زوربا قرار می گیرد و ...

.

زوربا شخصیت و قهرمان اصلی داستان است و فردی است عامی و تحصیل نکرده که شور و شوقی واقعی به زندگی دارد. او به همه اندیشه‌ها و باورهای رایج می خندد و روحش از هر قیدی حتی قید بی قیدی رهاست. زوربا مظهر انسانی آزاده و  روحی بزرگ و تباه نشده است.

..

" بسيار از افراد وطن پرست هستند بي‌آنكه وطن‌پرستي آنها اصلا هزينه‌اي داشته باشد. من وطن پرست نيستم و نخواهم بود، ولو اينكه برايم گران تمام شود. بسياري از افراد به بهشت اعتقاد دارند و ميخ طويله الاغشان را در آنجا بر زمين كوبيده‌اند. من خري ندارم، لاجرم آزاده هستم. "

" ما بزرگترین چشمه قدرت را دیدیم و او را خدا خواندیم. ما می‌توانستیم هر لقب دیگری که مایل بودیم به او بدهیم، مانند: ژرفنا، تاریکی مطلق، روشنایی مطلق، ماده، روح، امید نهایی و یا سکوت. اما هرگز فراموش مکن که ما اسمش را تعیین کردیم. "

  "تا نتواني خودت يك و نيم برابر شيطان باشي نمي‌تواني با شيطان مبارزه كني!" (زوربا خدا و شیطان را یکی می داند)

...

کتاب بسیار خوبی بود و زوربا رو دوست داشتم.

 

 

نوشته شده درجمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:17 توسط سارا| |

نویسنده: پائولو کوئلیو

مترجم: کیومرث پارسای

انتشارات:  نی نگار

304 صفحه

قیمت :   6000 تومان

 

این کتاب سرگذشت دختری است که به همه می گوید چگونه یک فاحشه ی خود خواسته شد. همین.

.

..

کسانی که بر روح من مسلط شدند، نتوانستند جسمم را بیدار کنند و کسانی که بر جسمم دست یافتند، نتوانستند روحم را بشناسند و به خود جلب کنند.

درد را دیروز فهمیدی و متوجه شدی که به لذت ختم می‌شود.امروز هم آن را تجربه کردی و به آرامش رسیدی. به‌همین دلیل توصیه می‌کنم عادت به‌چنین چیزی نکنی، چون عادت به زیستن با آن، راحت است و نوعی داروی قوی به‌حساب می‌آید. در طول زندگی با ما همراه می‌شود. در رنج مخفی است و در خطاهایی که عشق را در آن به‌خاطر شکست رویاهایمان مقصر می‌دانیم، وجود دارد. اگر درد چهره واقعی خود را نشان بدهد، همه را می‌ترساند، ولی زمانی که لباس قربانی را بر تن دارد، اغواگر است.. یا ترسو.. هرچه انسان بکوشد آن را طرد کند، ولی بازهم راهی برای بودن و عشق ورزیدن با آن می‌یابد و کاری می‌کند که بخشی از زندگی به‌حساب آید

بعضی از رنجها هنگامی به فراموشی سپرده می شوند که انسان بتواند درد را تحمل کند.

.

..

نوشته های کوئلیو و فکر حاکم به آنها را نمی پسندم .

نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:22 توسط سارا| |